تبليغاتX
به نام آن مهربان پنهان چو دل





















به نام آن مهربان پنهان چو دل

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود!!! نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازاری

 

 

کاروان شهید رفت از پیش و آن ما رفته گیر و می‌اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش

 

  دوبیتی زیبای رودکی که محمد در رثای استاد مشکاتیان بزرگ نوشته بود و زیبایی دوبیتی منو به نوشتنش توی این صفحه ترغیب کرد.

  مرگ مشکاتیان همه ی ما رو غمگین کرد 

به چشم ندیده بودمش جز در عکس و شاید فیلم . اما با هنرش تونسته بود  روحی بدمه در جسم بی جان زندگی یکنواخت ما. 

   به یاد میارم حسهای قشنگیو که در من بیدار می شد با شنیدن " لاله ی بهار" که ساخته ی  استاد مشکاتیانه.

 لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره قلب بشر آورده برون

دل ماتم زده مادر زاری است که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون

آتشین آه فرو مرده مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله ور آورده برون

راست گویی که زبانهای وطن خواهان است
که جفای فلک از پشت سر آورده برون

یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون

یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار                                                                                                                   نقشی از خون دل رنجبر آورده برون    

میتونید اینجا گوش کنید لاله ی بهارو با صدای شهرام ناظری و شعر ملک الشعرای بهار و آهنگی که استاد مشکاتیان براش ساخته و الحق که کار هر سه بسیار عالیه...

http://www.semital.com/song/18034.htm

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت2:25 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

 

به ایوان می روم

و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 پ. ن :

۱- اگه سرعت اینترنتم بالاتر بود . حتما یه عکس هم میذاشتم.

۲- دلم یه pet میخواد. که انگشتانم را بر پوست کشیده اش بکشم. اینجوری  

خوب خداروشکر که به تمامی انسانم.   نظر به این جمله حکیمانه ی جناب شیللر:

"انسان آنجایی به تمامی انسان است که بازی میکند. "

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت4:48 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

 

۲ ماه نبودم . دلیل خاصی هم نداشت.

 

دارم شروع میکنم که باشم دوباره

خب ... سلام

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت10:57 قبل از ظهرتوسط زهرا | |

 

آزاده هم اتاقی ای داره که شاعره. چند تا از شعراشو آزاده برام خونده.

امروز یکیو دیدم که حدس زدم اونه - توی سرویس دانشگاه

طرز نگاه کردنش با بقیه فرق داشت.تمام مسیر نگاهش به  جاده و درختا و پلها و کارگاه ها و آدمها و دیوارها بود.

 یک جوری به مناظر اطراف خیره شده بود که من  از توی نگاهش آوای گنگ و نامفهوم شعر میشنیدم. .  و منتظر بودم که یک چیزی رو لایق شعر ...و شعری رو لایق موندن ببینه و کاغذ و قلم دربیاره و  بنویسه.

خب ٬ این اتفاق نیفتاد حداقل تا اونوقتی که من روبه روش نشسته بودم.

تمام صورتش بخصوص چشمها و لبهاش میگفتند که این دختر شاعره.  با خودم فکر کردم خب چشمها و لبهای من چی میگن؟؟؟؟

نمیدونم. حرف واحدی به ذهنم نمیرسه. ولی میدونم دماغم چی میگه . به زبون بی زبونی میگه لطفا مرا عمل کنید!!!

دوستان جان من اینو گفتم ولی نامردی نکنید هروقت منو دیدید زل بزنید به دماغما!!!!

یه چیزی

هیچ دقت کردید آدمایی که قیافه شون شغلشونو داد میزنه چه آدمای جالبی اند. ؟ آدمایی شبیه  آدمای تو قصه ها و رمانها

خب من دوست دارم قیافه ام چی داد بزنه ؟

چی راضیم میکنه ؟

اصلا خوبه که آدمو یک کلمه بتونه معرفی کنه؟

یعنی آدم انقد محدود باشه

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت2:31 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

 

دارم زندگی میکنم

دیروز .، مهمونی ها و خوش گذرونیای دوستانه تو ی بوفه و اینور و اونور

امروز .، تنهایی و دست و دلی که به کار نمیره

دیروز .،  با لباس گرم

امروز .،  بی لباس گرم و با دستکش ای فقط

دیروز انقدر شاد بودم که فکر میکردم  دیگه هیچوقت غمگین نمیشم

- با اینکه پیش ازین بسیار دیده بودم که زندگی یعنی قبض و بسط -  فکر میکردم آدما میتونن همیشه شاد باشن.

شاید هم میشه

میرم به سمت شادی

هرچه بادا باد .

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت7:36 بعد از ظهرتوسط زهرا | |